تبليغاتX
من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم که نا کس کس نمیباشد از این بالا نشستن ها به یاد روزهای دلتنگی
آرزوی من اینست مثل سیم یک گیتار زیر دست تو باشم لحظه خوش دیدار

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

چندین که از خُم در سبو خون دل ما میرود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید

دیدم به خواب نیمه شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:38  توسط محمد ب  | 

                                                                       

    قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدقلب
قلبديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلبخونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونقلب
قلببه پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلباونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودقلب
قلببد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقلب
قلببراي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتقلب
قلبحالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقلب
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقلب
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمقلب
قلبغــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتقلب
قلببازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلباز تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب
قلباز دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب
قلبچــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمقلب
قلبچــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيمقلب
قلبدوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقلب
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهقلب
قلبچه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــوقلب
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهقلب
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهقلب
قلببزن تير خـــــــــــــــــلاص روقلب
قلبازاون كه عاشقـــت بودقلب
قلببشنواين التماسروقلب
قلبــــــــــــــــــــــقلب
قلبـــــــــــــــقلب
قلبـــــــــــقلب
قلبـــــــقلب


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:9  توسط محمد ب  | 
نقاشی کوروش و همسرش

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامگه ات غرقه به زیر آب است

این بار نه بیگانه که دشمن ز خود است

صد ننگ به ما که روح تو بی تاب است

این هم تقدیم به اونایی که رفتن پاسارگاد رو دیدن

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:27  توسط محمد ب  | 

اگر نمیتوانی به کسی امید بدهی ٬ نا امیدش نکن

اگر شنونده خوبی هستی ٬ راز دار خوبی هم باش

اگر نمیتوانی زخمی را مرحم بکشی ٬ نمک هم نباش

اگر خواستی کسی را سیر کنی ماهی بهش نده ٬ ماهیگیری یادش بده . . .

همیشه سعی کن عاشق کسی بهتر از خودت باش

تا با تو زندگی کنه ٬ نه بازی

چه خوب بود همه ادم ها میفهمیدند ٬ قبل از اینکه فسیل شوند به هم محبت کنند . . .

گرمترین بوسه ها را نصیب کسی کن که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست . .

گناهی که پشیمانی بیاورد ٬ بهتر تز عبادتی است که غرور بیاورد . . .

خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . .

خداوندا به من زیستنی عطا کن تا در لحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که گذشت

سوگوار نباشم . . .

عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است / ور به سختی گذرد ثانیه هم بسیار است . . .

آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم

و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم . . .

برهنگی ٬ بیماری عصر ماست ٬ به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش

را برای تو عریان ساخته است . . .

(قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش )

بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بودند .

دنیا ۲ روز است ٬ یک روز با تو و یک روز بر علیه تو

روزی که با توست مغرور مباش ٬ روزی که علیه توست صبور باش . . .

زبان تا در دهان باشد زبان است / اگر یک نقطه افزون شود زیان است .

فرزندان خود را برای فردا تربیت کنید ٬ زیرا شما برای امروز و انها برای فردا هستید

حضرت علی (ع)

آنان که کاری را نا ممکن میپندارند ٬ با شنیدن خبر انجام آن توسط دیگران

فقط یکه میخورند . . .

زندگی بافتن یک قالیست ٬ با نقش و نگاری که خودت میخواهی . . .

مشکلات ٬ انسانهای بزرگ را متعالی میسازد و انسانهای کوچک را متلاشی . . .

( شریعتی )

گوارا ترین زندگی را کسی دارد که به آنچه دارد و به آنچه خداوند به او داده

خرسند باشد . . .

انسان موفق کسی است که در تاریکی دنبال شمع بگردد

نه اینکه منتظر بشیند تا صبح شود . . .

خداوند تو را میبیند تو را دوست دارد ٬ و بهترین مخلوقاتش را در کنار تو قرار داده

پس تو هم دوست بدار همراهانت را که سوغات خداوند هستند . . .

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک

ولی جالب اینجاست ٬ تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی

ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .

آمده ایم که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ٬ نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم . .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:9  توسط محمد ب  | 

مــانــده نــگـاهـم بــه دل پـنـجـره

تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره

کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست

خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست

 بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت

لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي

تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي

چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام

هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:55  توسط محمد ب  | 
قسم به چشمات گل من، جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم
به اسمت که تو رو تنها نذارم بهترین

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای
آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو
خودم به فالت می کنم

می برمت یه جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه
کلبه می سازم پر از یه رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می
کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط محمد ب  | 
به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

 و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند

به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را

 و گفت این چشم ها که تا ابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند

به او گفتم که کم دارم تو را رویای کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند

 به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماند

به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم او گفت

کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند

و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد

چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماند

 خدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما

به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:50  توسط محمد ب  | 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا.
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا.
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا.
با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بردل نهم و پابکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد؟
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟
یارشو با من بیمار چه می پرهیزی؟
چیست مانع، ز من زار چه می پرهیزی؟
بگشا لعل شکربار چه می پرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی؟
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف نزن
درد من کشته شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
عاشقی همچو منت نیست! خدا می داند
چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سرکوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هربار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟
چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم؟
می روم تا به سجود بت دیگر باشم!
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم!
خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟
سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره بر ابروی پرچین تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز مهجوری و آئین تو ر ا بنده شوم
الله الله ز که این قائله اندوخته ای؟
کیست استاد تو؟ اینها ز که آموخته ای؟!
این همه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سرکوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر!
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی ز نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من: این همه بی باک نمی باید بود
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من
جان من، سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن و راه ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:43  توسط محمد ب  | 

همين گناه تو بود ايستاده پر زدنت

هراس داشت زمين از پرنده تر شدنت

 

به کوه می برمت تا مگر چو ابراهيم

بيافرينمت از روی پاره های تنت

 

ولی چه فايده وقتی به سنت ديرين

غريب کش شده ای لای پرچم وطنت

 

به خاک می سپرم تا در آخرين لحظات

يواش دست نهد بر جراحت بدنت

 

شبانه آمده اند و لباس دوخته اند

عروس های جهان از سپيدی کفنت

 

که عطر خاطره های تو را بيفشانند

اگر به رقص در آيند مثل پيرهنت

 

به عشوه بر لبشان نام تو است پاشو ببين

که يکصدا همه نی می زنند با دهنت


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:9  توسط محمد ب  | 

 

رازقي پرپر شد  باغ در چله نشست

تو به خاك افتادي كمرعشق شكست

ما نشستيم و تماشا كرديم

دلم ميخواد گريه كنم

 براي قتل عام گل

براي مرگ رازقي

دلم ميخواد گريه كنم

براي نابودي عشق

واسه زوال عاشقي

وقتي كه قلب ها و گلها شكسته و پرپر شدن

وقتي كه باغچه هاي عشق سوختن و خاكستر شدن

من و تو از گل كاغذي باغچه اي داشتيم توي خاك

با خشت هاي مقوايي خونه ميساختيم روي اب

وقتي كه ما تو جشن شب ستاره بارون ميشديم

وقتي كه پشت سنگر سايه ها پنهون ميشديم

از نوك بال كفترا خون پريدن ميچكيد

صداي بيداري عشق رو خواب شب خط ميکشید

دلم ميخواد گريه كنم براي قتل عام گل

براي مرگ رازقي دلم ميخواد گريه كنم

براي نابودي عشق

واسه زوال عاشقي

از پشت ديواراي شهر انگار صداي پا مياد

اوازخون در به در انگار يه هم صدا ميخواد

ابر سياه رفتنيه خورشيد دوباره در مياد

دوباره باغچه گل ميده از عاشقا خبر مياد

دلم ميخواد گريه كنم

براي قتل عام گل

براي مرگ رازقي

دلم ميخواد گريه كنم

براي نابودي عشق

واسه زوال عاشقي

تقدیم به همه جوونای وطن


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:17  توسط محمد ب  | 

باز باور کرده ام نـُت های قلبت را

تمناهای قلبم را

به ساز همصدایی مان که با هم کوکشان کردیم

 

و اکنونی که این شعرم

به سان پاره سنگی در پس امواج دریاهای چشمم سخت در مانده

و دشوار است پرواز کلام از عمق تو در توی این افکار مغشوشم

و بر کاغذ نمی آیند این اشعار و خاموشم

هزاران بار بغضم در گلو فریاد سرمی داد با اندوه...

 

کین منم هر صبح

بعد از هر وضو

بر قبله ی قلبت اقامه ساختم اخلاص روحم را

و با ذکرت سفر کردم به معراج حضورت

آن حضور گرم

قنوت دستهایم بی گمان بر دامن تو چنگ زد

با حالتی از شرم

و بر چشمان تو دادم شهادت

عشق بازی های دیروزم

و در آن آخرین سجده

که پیشانی به احساست نهادم

خواستم تا ناب باشد استجابت های هر روزم

 

ولی این روزها

با اینکه می دانم قضا گردیده در هر صبح و شام آن دلبری هامان

بدان

هر لحظه تسبیح تمام خاطراتت را به دستم دارم و

  آرام

ذکر دوستت دارم به لبهای جدا افتاده از طعم حضورت

 می رود مادام...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:50  توسط محمد ب  | 
راه دور است و پراز خار ، بیا برگردیم

سایه مان مانده به دیوار ، بیا برگردیم

هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

گریه ام را تو به یاد آر ، بیا برگردیم

این کبوتر که تو اینسان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار ، بیا برگردیم

ترسم اینجا که بسوزد پر و بال عشقم

یا شود حاصل تکرار ، بیا برگردیم

یک غزل نذر نمودم که برایت گویم

گفتم آنرا شب دیدار ، بیا برگردیم

باز گفتی که برایم غزل از عشق بگو

یک غزل میخرم اینبار ، بیا برگردیم

من که عشقم به دو چشم تو دخیلی بسته است

عشق من را مکن انکار ، بیا برگردیم...

تقدیم به خانم محمدی


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:48  توسط محمد ب  | 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:20  توسط محمد ب  | 


خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ......................بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه ای بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من، صفحة باز حوادث

در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:19  توسط محمد ب  | 

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ، عاشقم
 
ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
 
مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
 
کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی، عاشقم
 
ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
 
مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:18  توسط محمد ب  | 
 
اگه یه روز یه نفر ازت انتقاد کرد بدون که اون فرد منظورش فقط اون مورد خاص بوده نه کل شخصیت و هویت فردی تو.پس انتقاد پذیر باش و در موردش فکر کن.
  
 اگه یه روز یه نفر بهت گفت دوستت داره بدون که اون لحظه با بیشترین احساسش دوستت داشته واین جمله هیچ تضمینی نیست که تا اخر دنیا هم همون حس رو
داشته باشه.
 
 اگه یه روز حس کردی که رو قله ها هستی و بهترین تصمیم ها رو گرفتی و بهترین
 ها رو انتخاب کردی به خودت یاد اوری کن که در ادم ها،هیچ چیز پایدار نیست و ممکنه که یه روزی از دستش بدی و با این طرز فکر اگه از دستش بدی زیاد
 بی تا بی نمیکنی.
 
اگه یه روز با خودت خلوت کردی و با مرور اشتباهاتت از دست خودت عصبانی
 شدی،به جای اینکه خودت یا دیگران رو سرزنش کنی،سعی
 کن که در اینده با درس گرفتن از اشتباهات گذشته بهتر از قبل باشی. 
 
اگه یه روزاحساست رو با کسی قسمت کردی و اون از تو نپذیرفت بدون که اشکال  از هیچ کدوم تون نیست و فقط دلیلش اینه که هم بازی های خوبی برای هم نبودین،به همین سادگی.
 
 اگه بخواهی زندگی رو مثل یه بازی نگاه کنی،یه بازی که مثل دوران کودکی،برد و
 باخت مهم نبود فقط دوستی های بینمون مهم بود روزهای قشنگ تری رو تجربه  می کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:12  توسط محمد ب  | 
راستش دیشب یاد دبستانمون افتادم .....
یاد کتاب فارسی دبستان هم بخیر...

گاو ما ما می كرد

گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در


 
آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به

موهای خود ژل می زند

موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند

.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها

كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می

كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا

چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد

***********************

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه

 
كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه

 
داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند

***********************

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر

 
ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم

مهمان ها را سیر كند


**************************

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

***************************

او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد

****************************

او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون

دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود

 
ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:0  توسط محمد ب  | 

بی دل و خسته در این شهرمو دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

زاشنایان کهن یار و پرستاری نیست

یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر

کاندرین شهر طبیب دل بیماری نیست

صفای اشک و اهم داده ای عشق

دل دور از گناهم داده ای عشق

دو چشمونت یه شب آتیش به جون زد

خیال کردم پناهم داده ای عشق

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که میخوام از تو و از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالی

یه رنگ صادقم صافم زلالم

تو که عشق و تو ویرونی ندیدی

شب سر در گریبونی ندیدی

نمیدونی چه دردی داره دوری

تو که رنگ پریشونی ندیدی

عزیز جونم غم عشق تو کم نیست

سوای عشق تو هر غم که غم نیست

گله کردی چرا مینالم از دل

دیگه این ناله ها دست خودم نیست

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که میخوام از تو و از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالی

یه رنگم صادقم صافم زلالم

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:2  توسط محمد ب  | 
پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم

اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم

جلوی راهمو نگیر نزار منم گریه کنم

صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم تو رو خدا نزار ببارم

خدا نخواست قسمت اینه که من تو رو تنها بزارم

تو رو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو بغضم داره میترکه اینقدر نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم خدا نگهدارت باشه باید برم مسافرم

                                     سفر یه شعره سفر یه قصست

                                      


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:36  توسط محمد ب  | 

 

                       

  که دستانت را بگیرم...

                        در چشمانت خیره شوم 

                          دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم....

 منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم....

                                سر رو شونه هایت بگذارم....            

                                            از عشق تو  از داشتن تو  اشك شوق ريزم

  منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگيرم.....

                                بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم....

                                           وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم....

 آری من تورا دوست دارم   وعاشقانه تو را می ستایم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:20  توسط محمد ب  | 






محمد .....